X
تبلیغات
آدمک چوبی

آدمک چوبی

جان تو را قسم می خورم !

  روزی هزار بار ...



  باید برای دوستانم توضیح بدهم ،



  که در دنیای بیرون از متن هایم



  پای هیچ عشقی وسط نیست .



  باور که نمی کنند ...



  جان تو را قسم می خورم !

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1392ساعت 1 PM  توسط رویا  | 

خدا همین جاست...

هنوز به دیدار خدا می روند ...

خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !!

خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !

خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ،

خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کتد ،

خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به

بیمارستان می برد ،

خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم " است !!

خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو !!


خدا کنار کودکی است که می خواهد از فروشگاه شکلات بدزد !!

خدا کنار ساعت کوک شده ی توست ، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر

بخوابی !!

از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان

مشکی ، از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟!

خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟

خدا همین جاست ، نه در عربستان !

خدا زبان مادری تو را می فهمد ، نه عربی !

خدایا دوستت دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1391ساعت 3 PM  توسط رویا  | 

کمال انسانی کجاست؟؟؟

در نیویورک، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای

 مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه

 ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمیشود...
 
 او با گریه گفت: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هر چیزی که خدا

می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه

 بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل

 بقیه بچه ها بیاد بیاره. کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در
 
جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند...
 
پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را
 
به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی میگذارد که دیگران با اون رفتار

 میکنند.
 
و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:
 
یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم میزدند تعدادی بچه را دید که

 بیسبال بازی میکردند. شایا پرسید: بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟!

 پدر شایا میدونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو

 تو تیمشون نمیخوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته
 
بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها میکنه. پس به یکی از بچه ها
 
نزدیک شد و پرسید: آیا شایا میتونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی
 
هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت:
 
ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر میکنم اون بتونه

 در تیم ما باشه و ما تلاش میکنیم اونو در راند 9 بازی بدیم...
 
درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه میدونستند که این

 غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همین

 که شایا برای زدن ضربه رفت، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو

 خیلی آروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه آرومی بزنه... اولین توپ

 که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های

 شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند.

 توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و آروم توپ رو انداخت. شایا و هم

تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو

 برداشت و میتونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون میرفت و
 
بازی تمام میشد... اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش

 انداخت و همه داد زدند: شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!!
 
تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط

 عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی

 که اونجا بود میتونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا

 از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ
 
رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند: بدو به خط 2، بدو به خط 2!!!

شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه
 
هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید،

 همه داد زدند: برو به 3!!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند

 و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...!
 
شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو

 دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم
 
رنده شده باشه...
 
 پدر شایا درحالیکه اشک در چشمهایش بود گفت:
 اون 18 پسر به کمال رسیدند...
 
این روتعمیم بدیم به خودمون و همه کسانی که باهاشون زندگی می کنیم
 
 هیچکدوم ما کامل نیستیم و جایی از وجودمون ناتوانی هایی داریم
    اطرافیان ما هم همینطورند
 
    پس بیاید با آرامش از ناتوانی های اطرافیانمون بگذریم و همدیگر رو

به خاطر نقص هامون خرد نکنیم
 
    بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم
 
اطرافیانمون رو
+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1391ساعت 12 PM  توسط رویا  | 

نامه شگفـت انگیز پائولو به همسرش !!

داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود!

به شما اطمینان می دهم هیچ خواننده ای نمی تواند با یک بار خواندن آن را رها کند!
 

  تکناز : این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری می رود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور می شود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل ...
نامه شگفـت انگیز پائولو به همسرش !! www.taknaz.ir

نامه را خواندید؟ اما بهتر است یک نکته بسیار مهم را بدانید: پائولو قبل از سفر به رم با جولیا یک قرار گذاشته بود که در این مدت هر نامه ای به او رسید آن را "یک خط در میان" بخواند!
حالا شما هم برگردید و دوباره نامه را یک خط در میان بخوانید تا به اصل ماجرا پی ببرید!
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 تیر1391ساعت 12 PM  توسط رویا  | 

وقتی...

وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد

وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند

یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد

اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است

زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند

در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید...

...شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد

زمان از شما قدرتمندتر است

پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1391ساعت 3 PM  توسط رویا  | 

گوته مي گويد: «اگر ثروتمند نيستي مهم نيست،

بسياري از مردم ثروتمند نيستند»،

«اگر سالم نيستي،

هستند افرادي که با معلوليت و بيماري زندگي مي کنند»،

«اگر زيبا نيستي برخورد درست با زشتي هم وجود دارد»،

«اگر جوان نيستي،

همه با چهره پيري مواجه مي شوند»،

«اگر تحصيلات عالي نداري

با کمي سواد هم مي توان زندگي کرد»،

«اگر قدرت سياسي و مقام نداري،

مشاغل مهم متعلق به معدودي انسان هاست»،

«اما، اگر «عزت نفس نداري»،

هيچ نداري

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1391ساعت 10 AM  توسط رویا  | 

چشمهای تو..

چـــــرا نمیـــــکشد مرا خدای چشمــــــهای تو

میان آب و آتشــــــــم برای چشمــــــــــهای تو


قســـــــم به ساحت غزل،دقیقـــــه ای هزار بار

دلـــــم عجیب می کند هوای چشمـــــــهای تو


چقــــــدر با ســــــتاره ها به لـــــــحن آب و آینه

شــــــــبانه حرف می زنم به جای چشمهای تو


از آن شبی که دیدمت،همان یکی دو قرن پیش

نشســـته ام کنار دل ،به پای چشمـــــــهای تو


سکـــــــوت گاه گاه تو ،مرا شکنجــــه می دهد

خـــــــدا کند که بشنوم صدای چشمــــــهای تو


اگر که شــــــــرم میکنم بگویمت که شــــــاعرم

ولـــــــی تمام این غزل فدای چشمـــــــــهای تو

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1391ساعت 6 PM  توسط رویا  | 

به یاد فروغ فرخزاد..

شراب وخون

نیست یاری تا بگویم راز خویش

ناله پنهان کرده ام در ساز خویش

چنگ اندوهم خدا را زخمه ای

زخمه ای تا برکشم آواز خویش


بر لبانم قفل خاموشی زدم

با کلیدی آشنا بازش کنید

کودک دل رنجه ی دست جفاست

با سر انگشت وفا نازش کنید


پر کن این پیمانه را ای هم نفس

پر کن این پیمانه را از خون او

مست مستم کن چنان کز شور می

باز گویم قصه ی افسون او


رنگ چشمش را چه می پرسی زمن

رنگ چشمش کی مرا پابند کرد

آتشی کز دیدگانش سر کشید

این دل دیوانه را در بند کرد


از لبانش کی نشان دارم به جان

جز شرار بو سه های دلنشین

برتنم کی مانده از او یادگار

جز فشار بازوان آهننین


من چه می دانم سر انگشتش چه کرد

در میان خرمن گیسوی من

آنقدر دانم که این آشفتگی

زان سبب افتاده اند اندر موی من


آتشی شد بر دل و جانم گرفت

راهزن شد راه ایمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسانم گرفت


گم شدم در پهنه صحرای عشق

در شبی چون چهره بختم سیاه

ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت

بر سرم بارید باران گناه


مست بودم مست عشق و مست ناز

مردی آمد قلب سنگم را ربود

بسکه رنجم داد و لذت دادمش

ترک او کردم چه میدانم که بود


مستیم از سر پرید ای همنفس

بار دیگر پر کن این پیمانه را

خون بده خون دل آن خودپرست

تا به پایان آرم این افسانه را..

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1391ساعت 11 AM  توسط رویا  | 

خداحافظی

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد           /          که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم            /         هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

باچراغی همه جاگشتم وگشتم درشهر   /   هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانندنشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد     /     جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها         /        عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

فاضل نظری

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1391ساعت 11 AM  توسط رویا  | 

حکم دل...

بار آخر من ورق را با دلم بر میزنم !

بر بزن یکباره دیگر حکم کن !

اما نه بی دل !

با دلت , دل حکم کن !

هر که دل دارد بیاندازد وسط ! 

تا که ما دلهایمان را رو کنیم !‌

دل که روی دل بیافتاد , عشق حاکم میشود !

پس به حکم دل عشق بازی میکنیم !

این دل من ! رو بکن حالا دلت ....!

دل نداری ؟!

بر بزن اندیشه ات ....!

حکم لازم !

دل گرفتن !‌

دل سپردن !

هر دو لازم !

عشق لازم!

عشق لازم...!

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1391ساعت 3 PM  توسط رویا  |